تبلیغات
درون پر هیاهو
چقدر به استخاره اعتقاد دارین ؟ یعنی اصولا توی تصمیمات مهم زندگیتون به استخاره تکیه میکنین یا به عقل و منطق خودتون یا هردو؟
زمانی که امیر  همکارم اومد خواستگاریم یعنی پیغام داد با هدف اشنایی و ازدواج  بریم یه بار بیرون با هم صحبت کنیم من به مامانم گفتم شرایطشو و ازش ok گرفتم بعد به واسط گفتم شماره من و به امیر داد و ما قرار گذاشتیم بعد از ظهرش که من رفتم خونه مامانم گفت حق نداری با این پسره بری بیرون ردش کن وقتی هم که دلیلش رو پرسیدم گفت استخاره کردم بد اومده هر چی بهش گفتم بابا من قرار گذاشتم همکارمه زشته گوش نکرد منم یواشکی با امیر بیرون رفتم ولی به خاطر فید بکی که از مامانم گرفته بودم و یه سری حرفهای امیر بهش جواب منفی دادم گرچه خیلی هم ازش خوشم اومده بود و بعدش پشیمون شدم
حالا جدیدا یه خواستگاری برام پیدا شده با یه شرایط خیلی معمولی من نظرم اینه که یکی دو جلسه با پسره برم بیرون با هم صحبت کنیم ببینیم هم و بسنجیم شاید ادم خوبی باشه اخههههههه قرار هم بود مادرش زنگ زد مامانم همینو بهش بگه ولی باز دیشب بهش میگم اینها می خوان زنگ بزنن چی میگی بهشون میگه میخوام بگم ما شرایطشو نداریم 
اخه چرا؟
استخاره گرفتم بد اومدههههههه
اخه من چیکار کنم..............
اینم شد حرف ؟
میگه ما مردم رو نمی شناسیم کسی هم نداریم بره تحقیق کنه پس چیکار کنیم؟؟؟؟؟؟؟
از یه طرفم دلم براش میسوزه طفلی دلش شور میزنه نمی دونم چیکار کنم.........



تاریخ : پنجشنبه 30 آبان 1392 | 10:36 ق.ظ | نویسنده : پریوش متفکر | نظرات
پریروز من به اتفاق آقای انبار دار رفتیم پشت ساختمون جایی که وسایل کهنه رو میذارن می خواستیم 2 تا تخته ی ضخیم برای راه اندازی 2 استیشن پیدا کنیم خلاصه رفتیم و پیدا هم کردیم ولی موقعی که داشتم بر می گشتم برم اتاقم دیدم یکی از همکارا صدام میکنه میگه پشت ساختمون چیکار میکردی؟
گفتم هیچی دنبال تیر و تخته بودم 
گفتش حلال کن پریوش ما پشت سرت گفتیم شما نیست مجردی رفتی پشت ساختمون هوا خوورررییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من و میگی  همینطور موندم؟
تازه جالب اینجاست که اون انبار داره رو هم ندیده بودن اگه میدیدن..........
حالا من یه سوالی برام پیش اومده؟ من مجردم رفتم پشت ساختمون هوا خووری یعنی چی
آدمهای مجرد واسه هواخوری میرن پشت ساختمون؟ 
منظور از هوا خوری چیه؟
فقط مجردها میرن پشت ساختمون؟
مجردها برای چی میرن پشت ساختمون؟...........
تازه دیروزهم داشتم با یکی از همکارام صحبت میکردم گفتم سرم خیلی درد میکنه دیشب دیر خوابیدم فکر کنم بخاطر اینه که دیدم هرهر داره میخنده
بعدشم با یه نیشخند نگام کرد که یعنی دیشب دیر خوابیدی آرههههههههههه.................

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنندچون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرستوبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند
گوییا باور نمی‌دارند روز داوریکاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند

فکر کنم مصداقش این شعر حافظ بود




تاریخ : یکشنبه 12 آبان 1392 | 08:40 ق.ظ | نویسنده : پریوش متفکر | نظرات

خدایا دلم ابریهههههههه
دلم مثله آسمونت ابریه
    ...................
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود 
به هر درش که بخوانند  بی خبر نرود
    ...................
امروز یه آقای دکتر 50 ساله بهم گفت : من توی ذهنم فایل های مختلفی دارم یکیش مربوط به زندگیمه یکی پدر و مادرم یکی زن و بچم یکی دوستان و یکی هم یه فایله شخصیه که واسه خودم دارم   ...... 
و تو توی اون فایل شخصیه هستی....
می دونین چندش آور ترین لحظش کی بود؟
وقتی که صداش و یواش کرد و با یه لحن چندش آوری بهم گفت دوست دارم 
گفتم حالا چرا یواش حرف می زنی ؟
گفت میخوام رمانتیک باشهههههه ....................

خدایا کجاییییییییییییییی
کجایی؟
میبینی؟؟؟
حواست به ما هم هست؟
هنوزم دوسم داری؟
خدایا نمی خوام فایل شخصیه هیچ مرد زن داری باشم میخوام فایل زندگی کسی باشم که اونم...........

پ.ن .اون  مکالمه تلفنی بود.


برین ادامه مطلب عکسهای قشنگ بینین




ادامه مطلب

تاریخ : شنبه 4 آبان 1392 | 03:27 ب.ظ | نویسنده : پریوش متفکر | نظرات
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
          ************
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم تو را دوست دارم
          ***********
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم
         ***********
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوئیم با هم تو را دوست دارم
        ************
جهان یک دهان شد هم آواز با ما
تو را دوست دارم تورا دوست دارم.....

مدیونین اگه فکر کنین خبریههههههههههه
امروز همینجوری تو فازه عشقولانم
حیف که .....







تاریخ : یکشنبه 21 مهر 1392 | 08:48 ق.ظ | نویسنده : پریوش متفکر | نظرات
هیچکس تنهاییم را حس نکرد............
امروز  24 روزه که تنهام خیلی اعصابم بهم ریختهوضعیت خونه هم نابسامانه
سر کارم با یکی از همکارام دعوام شد خیلی بی ادبه دارن منتقلش میکنن
تنهام تنهام تنهامممممممممممممم
دیروز با همکارم خانی صحبت میکردم میگفت چرا با پسرها دوست نمیشی تا باهاش دوست نشی نمیتونی بشناسیشون اونوقت بعدها دچار مشکل میشی ؟
دوست ندارم با کسی دوست شم یعنی راستش آدم درستی رو واسه دوستی سراغ ندارم کسی که به دل من باشه آدم حسابی باشه
پیمان همکارمه که با هم رفتیم بیرون همسن منه ولی واقعا بچست خب ما دفعه ی اول بود که با هم میرفتیم بیرون نشست از تمام دختر ها و روابطی که باهاشون داشت برام صحبت کرد 
پسر همسن من اینهمه تجربه جنسی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میگفت توی مدتی که تو اراک دانشجو بود با دو تا از دوستاش خونه مجردی داشتن دختر میبردن همه رقمه از فراری گرفته تا .....
عکس  هفت هشت تا از دوست دختر هاشم بهم نشون داد
چقدر بین دختر و پسر فرقه 
من این همه موقعیت دارم ولیییییییییی
او ن پسره که دنبالم میومد هم زنگ زد بهم ازم خواستگاری کرد  اصلا مورد مناسبی نبود ردش کردم



تاریخ : پنجشنبه 11 مهر 1392 | 12:55 ب.ظ | نویسنده : پریوش متفکر | نظرات
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا دوباره دارم راه رواشتباه میرم به حق بزرگیت کمکم کن
خدایا خیلی از رفتارام اشتباهه میدونم که میدونی باز توی یک دردسری افتادم که فقط خودت می تونی کمکم کنی
خدایا کمکم کن
خدایا حفظم کن از اشتباهی که باعث بشه دیگه نتونم سرمو بالا بگیرم 
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء



تاریخ : پنجشنبه 28 شهریور 1392 | 11:45 ق.ظ | نویسنده : پریوش متفکر | نظرات
یا امام رضای غریب تولدت مبارک 





نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند

مردم صدای آمدنت را شنیده اند

زیباتر از همیشه شده آستان تو

آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند

...

ولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، آقا امام رضا علیه اسلام مبارکباد.





تاریخ : چهارشنبه 27 شهریور 1392 | 11:28 ق.ظ | نویسنده : پریوش متفکر | نظرات
الان یه چهار پنج روزی میشه که تو خونه تنهام . مامانم از شمال بهم زنگید گفتش که مادر بزرگم بخاطر سکته ی جدیدی که زده ( علاوه بر بیماری های قبلیش) دهنش کج شده نمی تونه غذا بخوره
پنجشنبه هم رئیس گفت که یکی از مدیر کل های سازمان در مورد اون خانومی که می خواد بیاد جای من رو بگیره باهاش صحبت کرده که آره باباش تو سازمان همکارمون بود و ازین حرفا تازه همه موافقن فقط شما مخالفت کردین
رئیس می گفت من بهش گفتم من مخالفم الان مسئول کامپیوترم داره خوب کاره می کنه چرا باید عوضش کنم ؟ بعدشم اگه شما می خواید با قدرتتون این کارو بکنید صاحب اختیارید ولی اگه نظر من رو بخواید من مخالفم
امروز اومدم تو اتاق دیدم کولری که اینهمه واسش سگ دو زده بودم و با گریه زاری درخواست کرده بودمش واسه اتاق سرور آوردن ولی نمی دونم سال دیگه تابستون می تونم ازش استفاده کنم؟
برای مامانم هم نگرانم بعد از 2 سال که از یا ئسگیش میگذره دوباره پ ر ی و د شد
دیروز با یه دکتری صحبت می کردم گفت حتما پیگیری کن خیلی خطرناکه در ضمن تکرر ادرار هم داره و هر موقع احساس کنه باید بره .....
دیروز تمام روز توی خونه تنها بودم و کار خونه کردم
امروزم اون پسره سریشه دوباره منتظرم وایساده بود
توی  فامیلمون تمام دختر های همسن من ازدواج کردن آخریشم این جمعه عروسیشه
آخه چرا اینقدر زود عروسی میکنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
ولی با تمام این تفاسیررررررررررررررررررر امروز خیلی خوشحالم 
صبح بلند شدم یه عااااااااااااااالمه آشغال هاییییییییییی که توی این چند روز توی خونمون تلمبار شده بود رو بردم گذاشتم بیرون 
دیروزم واسه ناهار رشته پلو درست کردم 
کلی خانوم شدم واسه خودممممممممممممممممم
دیگه نمی خوام به این فکر کنم که کارم چی میشه
هر چی خدا بخوادد من هر کاری از دستم بر میومد کردم
دیگه دسته من نیست
خداجونممممممممممممممم دوست دارم
تازه 2 تا فیلم خریدم توی این دو روز نگاه کردم یکی یک عاشقانه ی ساده که بسی مزخرف بود
و یکی هم رسوایی که کلی خوشم اومد
یه پیامی داشت خوب بود
خدا یا به مامانم و همه ی مامانا سلامتی بده 
همه چی درست میشه مطمئنم
خدایا شکرت که کاری دارم که صبح به صبح به هدفش بخوام از خونه بیام بیرون
ببخشین که خیلی پراکنده می نویسم 





تاریخ : شنبه 23 شهریور 1392 | 09:13 ق.ظ | نویسنده : پریوش متفکر | نظرات
والله قدیما یعنی دهه 50 تا اونجا که ماتو فیلم ها دیده بودیم پسر ها یی که تو کوچه خیابون از دختری خوششون می اومد دنبالشون راه می افتادن و بعد از این که خو نه ی طرف رو یاد  گرفتن ننه بزرگ گرامی  رو می فرستادن برای خواستگاری
یا نهایتش به دختر نا مه ای شماره ای چیزی می دادن
جدیدا هم که همه به خوبی مطلعید که دیگه فیس بوک و چت و پارتی و .......... هزاران راه ارتباطی..
حالا وسط این همه تکنولوژی و خیر سرمون فرهنگ و تمدن یه پدیده ای گیر ما افتاده بیا و ببین
از پارسال که من توی محل کار قبلیم بودم هر روز صبح  حول و حوش ساعت 8 میدیم یه شازده ای کنار خیابون وایساده و با لبخنده ملیحی سرا پای وجود مبارک ما رو بر انداز می کنه
ما هم گفتیم حتما قطع به یقین منتظر سرویسی چیزیه و بنا به همون ذات پاک آقایون داره از مناظر طبیعی اطراف لذت میبره
ما هم به روی مبارک نمی آوردیم راه را ادامه داده و به مقصد میرسیدیم 
بعد از چند صباحی که دقتمان راجع به سوژه بیشتر شد دیدیم بعله سوژه از مکان مورد نظر تا دم در محل کار نیز از پشت سر ما رو مشایعت می فرمایند
در ضمن پنجشنبه ها هم تشریف میاورند و در سالن انتظار مرکز روبه روی استیشن ما نزول اجلال کرده سر در گریبان به تماشای جمال زیبای ما مشغول میباشند
باز هم به این جگر صاحب مرده گفتیم که خاموش باش هر قصدی داره خیر سرش میاد میگه دیگهههههههههه
ولی از ما انتظار و از اونم     سکوت
تا به این مرکز منتقل شدم و بیخیال از دنیا یه روز صبح دیدم ای دل غافل این که همون مردههههههههههههههههههه قبلیه است که جلوی در اداره وایساده......... منو می گی چشا 4 تا از اون موقع سر کار هفته ای یه روز پنجشنبه ها معمولا میان وامیستن تا من برسم بعد تا جلوی در اتاقم مشایعت بعد هم یه 5 دقیقه ای بیرون میشیه و میره
روانی
عید فطر دیدم یکی روی تلفن اتاقم در اداره پیغام گذاشته و عید فطر رو تبریک گفته بعد هم که زنگ زدم به شماره موبایلی که ازش افتاده بود گوشیش رو جواب نداد فرداش دوباره پیغام گذاشت که من مزاحم نیستم نتونستم گوشیمو جواب بدم
روز دختر هم دوباره پیام گذاشت منم دوباره زنگ زدم این سری گوشی رو برداشت و سلام و احوال پرسی کرد روز دختر و تبریک گفت منم تشکر کردم و گفتم من متاسفانه شماره نمی شناسم میشه خودتونو معرفی کنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یارو هم گفت حضوری خدمت می رسم
گفتم یعنی چی ؟ من می خوام بدونم که شما کی هستین و یارو گفت من قصد مزاحمت ندارم و الان نمی تونم صحبت کنم
روانی عوضی مگه تو مستراح گیر کردی که نمی تونی صحبت کنی 
آقا از ما که بپرسی میگیم که این همون یارو خیابونیست که هم ما رو اسکل کرده هم خودشو
بابا زبون نداری حرف بزنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ به ننه ای خواهری عمه ای جد بزرگی کسی کاری بگو بیاد خیر سرت برای چی هی دنبال مردم راه می افتی تون به تون شده
بابا عهد قجر هم مردم منظورشونو یه طوری می رسوندن این دیگه عجب..............................
القصه این سری که تشریفشون و بیارن خدمتشون حسابی حضورا می رسم تا بفهمه که خدا این زبونو واسه یه استفاده هایی بهش داده




تاریخ : دوشنبه 18 شهریور 1392 | 09:17 ق.ظ | نویسنده : پریوش متفکر | نظرات
روز عزیزای دل بابا
   ناموس داداشا
           هووی مامانا 
              جیگر بچه محل ها
                       عامل انحراف پسرها
    دخی منگولا
                جینگول مینگو لا
               مبارک

                                                         

دخی بلا دخی طلا روزت مبارک 



تاریخ : شنبه 16 شهریور 1392 | 08:53 ق.ظ | نویسنده : پریوش متفکر | نظرات
بانوی ترانه های بارانی من
     آرامش لحظه های طوفانی من
       در کوچه نشسته ام که دستی بکشی 
                            آرام شود کمی پریشانی من .......

ولادت حضرت فاطمه ی معصومه بر شما مبارک باد
      





تاریخ : شنبه 16 شهریور 1392 | 08:48 ق.ظ | نویسنده : پریوش متفکر | نظرات
خدایا تفسیر کن دلتنگیهایم را
                برای کسی که 
                            قد دلتنگی های دنیا 
           دلتنگشم





تاریخ : پنجشنبه 14 شهریور 1392 | 01:50 ب.ظ | نویسنده : پریوش متفکر | نظرات
کاش همیشه حرمت ها نگه داشته بشه کاش همیشه آدم ها حداقل حفظ ظاهر کنن جلوی همدیگه
الا توی جلسه مدیرمون رو حسابی کوبیدن آدم خوشنامی نیست کارش رو هم خوب انجام نمیده گرچه دانشجوی فوق لیسانسه ولی سوادش در حد دیپلم هم نیست ظاهر خوبی هم نداره این پست هم بخاطر سر تقی و  ج ا ن ب ا ز ی بهش دادن ولی با این همه تفاسیر اصلا مناسب نمی دونم یه مدیر اینطوری تو یه جلسه زیر سوال بره و کوبیده بشه
آخه یه اداره روی پاش بند میشه وقتی سلسله مراتب توش معنی نداشته باشه 
منظور من اعتراض نیست اعتراض بجاش خوبه ولی اینجا توهین و بی ادبی جای همه چیز رو گرفته

http://www.google.com/imgres?hl=en&biw=1039&bih=619&tbm=isch&tbnid=ysxEvdaN44a6eM:&imgrefurl=http://kermanshah.basij.ir/%3Fq%3Dnode%26page%3D66%26quicktabs_2%3D1&docid=0xN3NkITwJsnrM&imgurl=http://kermanshah.basij.ir/sites/default/files/2013-02-19-0901.jpg%253F1361518361&w=3264&h=1832&ei=G0soUrqDNuGT0AWksIGQCw&zoom=1&ved=1t:3588,r:21,s:0,i:152&iact=rc&page=2&tbnh=168&tbnw=289&start=12&ndsp=16&tx=90&ty=96

عکس تزئینی است



تاریخ : پنجشنبه 14 شهریور 1392 | 01:35 ب.ظ | نویسنده : پریوش متفکر | نظرات
توی این چند روزه کلی نشستم سرگذشت مهربانو و عسلک رو از وبلاگ قبلیش خوندم 
و چند تا نکته فکر من رو بخودش مشغول کرد یکیش گذشت مهربانو
می دونین چیه حقیقتش من 2 سالم که بود پدر و مادرم از هم جدا شدن و من تا 7 سالگی مثل یه گوشت قربونی بین دو تا می چرخیدم
خیلی خیلی برام عذاب آور بود. هیچ وقت یادم نمی ره فکر میکنم 3 یا 4 سالم بود ( ما توی شهرستان با مادرم و خانواده ی مادریم زندگی میکردیم) یه بعدازظهر مامانم لباس تنم کرد گفت پری می خوایم بریم پارک منم کلی خوشحال با ذوق آماده شدم و راه افتادیم تا سر خیابون نرسیده بودیم که دیدم بابام اومده منو با خودش ببره یعنی همه ی اینهها نفشه بود 
اونشب انقدر گریه کردم تا خوابم بردو.............
خلاصه داستانش زیاده ولی کار خوبی که مهربانو کرد این بود که با همسر سابقش ارتباطش رو حفظ کرد من مادرم این کار و نتونست بکنه منم از کل خانواده پدریم جدا شدم شاید باورتون نشه ولی الان که از کنار مغازش رد میشم (چون توی شهرستانه هر 10ماه یه بار شاید ببینمش) حتی دیگه قیافشم نمیشناسم 
اخرین باری که باهاش حرف زدم 17 سال پیش بود
من مادر خیلی خیلی خوبی دارم توی این سالههها با حقوق کم معلمیش با اجاره خونه های سنگین با یه عالمه سختی منو بزرگ کرد هیچ وقت از محبت به من کم نذاشت چقدر حرص خورد برای اینکه درس بخونم برای خودم کسی بشم حتی همین حالام برای درست شدن ردیفم 120 هزار تا صلوات برام ختم کرد
ولی 
ولی همیشه حسرت یه چیزهایی به دل آدم می مونه حسرت اینکه یه بار دستای پدرتو بگیری دستت یه بار بیاد جلوی مدرسه دنبالت یه بار تولدت رو بهت تبریک بگه یا حتی یه بار یه عمه ای عمو کسی رو ببینی 
البته فکر نکنین من ادم ناشکری هستما نه  اصلا یه تار موی مامانم رو با دنیا عوض نمی کنم من از 20 سالگس اومدم سر کار دانشجوی مهندسی کامپیوتر بودم که اومدم توی این اداره اولش منشی بودم خیلی سختی کشیدم حتی چایی می بردم واسه رئیسم انقدر سرم ارباب رجوع می ریخت که میشستم از خستگی گریه می کردم ولی خدا رو شکر الان مدرک مهندسیم رو گرفتم و شدم مسئول کامپیوتر اینجا ( البته هنوز ردیف ندارم و تن و بدنم و هر رو ز میلرزونن ) و توی این 5 سال تمام پس اندازم و دادم یه ماشین داشتم فروختم تا تونستم توی کرج برای مامانم یه خونه بخرم ( ما از 10 سالگی من اومدیم ساکن تهران شدیم )
خدا رو صد هزار مرتبه شکر
اعتقاد دارم هرچی دارم از دعای خیر مادرم دارم خدا نگهش داره
می دونم مهربانو هم خیلی سختی کشیده چون تمام سختیهای زندگی مجردی با یه بچه رو توی این سالها دیدم و چشیدم
خدا به همه ی این مامانههای فداکار سلامتی و طول عمر بده
یه سری تحلیل ههای دیگه هم دارم که چون خسته ام و می خوام برم خونه نمینویسمشون
در ضمن فکر نکنین من الان یه دختر افسرده ی ناراحتم ها نههههههههههههههههه خیرممممممممم



تاریخ : سه شنبه 12 شهریور 1392 | 03:55 ب.ظ | نویسنده : پریوش متفکر | نظرات
http://www.bipfa.net/i/attachments/1/1335876649441244_large.jpg



می شود مرا بغل کنی؟
 در گلوی من ابر کوچکی ست.......
     می شود مرا بغل کنی ؟
قول می دهم 
               گریه کم کنم




تاریخ : سه شنبه 12 شهریور 1392 | 10:27 ق.ظ | نویسنده : پریوش متفکر | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3