تبلیغات
درون پر هیاهو - فکر
توی این چند روزه کلی نشستم سرگذشت مهربانو و عسلک رو از وبلاگ قبلیش خوندم 
و چند تا نکته فکر من رو بخودش مشغول کرد یکیش گذشت مهربانو
می دونین چیه حقیقتش من 2 سالم که بود پدر و مادرم از هم جدا شدن و من تا 7 سالگی مثل یه گوشت قربونی بین دو تا می چرخیدم
خیلی خیلی برام عذاب آور بود. هیچ وقت یادم نمی ره فکر میکنم 3 یا 4 سالم بود ( ما توی شهرستان با مادرم و خانواده ی مادریم زندگی میکردیم) یه بعدازظهر مامانم لباس تنم کرد گفت پری می خوایم بریم پارک منم کلی خوشحال با ذوق آماده شدم و راه افتادیم تا سر خیابون نرسیده بودیم که دیدم بابام اومده منو با خودش ببره یعنی همه ی اینهها نفشه بود 
اونشب انقدر گریه کردم تا خوابم بردو.............
خلاصه داستانش زیاده ولی کار خوبی که مهربانو کرد این بود که با همسر سابقش ارتباطش رو حفظ کرد من مادرم این کار و نتونست بکنه منم از کل خانواده پدریم جدا شدم شاید باورتون نشه ولی الان که از کنار مغازش رد میشم (چون توی شهرستانه هر 10ماه یه بار شاید ببینمش) حتی دیگه قیافشم نمیشناسم 
اخرین باری که باهاش حرف زدم 17 سال پیش بود
من مادر خیلی خیلی خوبی دارم توی این سالههها با حقوق کم معلمیش با اجاره خونه های سنگین با یه عالمه سختی منو بزرگ کرد هیچ وقت از محبت به من کم نذاشت چقدر حرص خورد برای اینکه درس بخونم برای خودم کسی بشم حتی همین حالام برای درست شدن ردیفم 120 هزار تا صلوات برام ختم کرد
ولی 
ولی همیشه حسرت یه چیزهایی به دل آدم می مونه حسرت اینکه یه بار دستای پدرتو بگیری دستت یه بار بیاد جلوی مدرسه دنبالت یه بار تولدت رو بهت تبریک بگه یا حتی یه بار یه عمه ای عمو کسی رو ببینی 
البته فکر نکنین من ادم ناشکری هستما نه  اصلا یه تار موی مامانم رو با دنیا عوض نمی کنم من از 20 سالگس اومدم سر کار دانشجوی مهندسی کامپیوتر بودم که اومدم توی این اداره اولش منشی بودم خیلی سختی کشیدم حتی چایی می بردم واسه رئیسم انقدر سرم ارباب رجوع می ریخت که میشستم از خستگی گریه می کردم ولی خدا رو شکر الان مدرک مهندسیم رو گرفتم و شدم مسئول کامپیوتر اینجا ( البته هنوز ردیف ندارم و تن و بدنم و هر رو ز میلرزونن ) و توی این 5 سال تمام پس اندازم و دادم یه ماشین داشتم فروختم تا تونستم توی کرج برای مامانم یه خونه بخرم ( ما از 10 سالگی من اومدیم ساکن تهران شدیم )
خدا رو صد هزار مرتبه شکر
اعتقاد دارم هرچی دارم از دعای خیر مادرم دارم خدا نگهش داره
می دونم مهربانو هم خیلی سختی کشیده چون تمام سختیهای زندگی مجردی با یه بچه رو توی این سالها دیدم و چشیدم
خدا به همه ی این مامانههای فداکار سلامتی و طول عمر بده
یه سری تحلیل ههای دیگه هم دارم که چون خسته ام و می خوام برم خونه نمینویسمشون
در ضمن فکر نکنین من الان یه دختر افسرده ی ناراحتم ها نههههههههههههههههه خیرممممممممم



تاریخ : سه شنبه 12 شهریور 1392 | 03:55 ب.ظ | نویسنده : پریوش متفکر | نظرات